آدرین کاظمیآدرین کاظمی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

آدرین

راه افتادن فينگيلي

سلام عزيز دل ماماني ببخشيد كه دير به دير برات مي نويسم چند روزيه كه خيلي حوصله ندارم و غمگينم ولي وقتي فكر مي كنم كه تو هستي ديگه هيچي برام مهم نيست و  مي خوام كه از با تو بودن لذت ببرم. عشق مامی حدود دو هفته پيش به سلامتي واكسن يك سالگيت رو هم زديم و خداروشكر به خير و خوشي گذشت و مثل دوره هاي قبل هم خودت اذيت نشدي و هم ما استرسي نداشتيم. تازه از يكي دو هفته پيش شروع كردي به قدم برداشتن ولي از ديروز ديگه داري خودت راه ميري عسلي مامان هورررررا اينقدر خوشحاليم و ذوق زده كه نمي تونم برات توصيف كنم ، يه بند دوست داري راه بري و هيچ كسي جلودارت نيست عشقول مامان ولي از اونجايي كه خيلي مي ترسيم برات اتفاقي نيافته در حال راه رفتن ...
18 آبان 1392

ملاقات با مرغابی ها

سلام عسل مامان امروز صبح از اون روزهای باورنکردنی بود که عشقول مامان تا ساعت 11 با باباجونش خوابید و مامی تونست یه مقدار از کارهای عقب افتادش رو (از جمله اتو کردن لباسهایی که در صف انتظار اتو کردن بودن ) انجام بده. وقتی از خواب بلند شدی یه کوچولو صبحانه خوردی (البته به زور مامی) و بعد با بابایی رفتیم نی نی سالن برات خرید کنیم ولی اون چیزی رو که می خواستم برات نداشت و به سه جفت جوراب بسنده کریدم و اومدیم بیرون. بعدش بابایی گفت بریم توی پارک ساعی جوجه طلایی یه کم قدم بزنه خلاصه رفتیم توی پارک و شما با کلی ذوق و شوق تاتی تاتی کردی و دلی از عزا درآوردی البته مامی و بابا هنوز هم بعد از اون اتفاق که برای شما افتاده کلی استرس دارن و دلشون می خو...
17 آبان 1392

روزهاي اول

عزیز دل مامان می دونی که بعد از ١١ ماه تازه تونستم به کمک خاله جونی برات این وبلاگ رو بسازم و یواش یواش اون خاطراتی که جالبه و البته یادم میاد رو می خوام برات بنویسم تا وقتی که بزرگ شدی و یک مرد کامل شدی بخونی و لذت ببری قربونت برم. روزهای اول به دنیا اومدنت علاوه بر زیبایی ها و قشنگی های خاصی که داشت برای مامان و بابا روزهای سختی هم بود چون شما قشنگ شیر نمی خوردی و گرسنه بودی و مامانی هم سرسختانه معتقد بود که شما باید شیر مادر بخوری  حیف که تلاش های مامانی به ثمر ننشست و بعد از اینکه سه ماه کامل شیر مامان رو خوردی چون خیلی خیلی باهوش بودی دیگه شیر مامانی رو قبول نکردی و به همون شیر خشک ببلاك AR كه اون روزا هم به سختي پيدا مي شد قان...
16 آبان 1392

شیطنت های جوجو

سلام گل مامانی امروز می خوام گوشه ای از شیطنت های جنابعالی رو برات به نمایش بزارم تا وقتی بزرگ شدی و خودت وبلاگتو دیدی کلی بخندی جوجوی من بازی بازی با چاه آشپزخونه هم بازی؟؟؟؟؟؟      آدرین در حال مزه کردن گل سرهای مامی   به به چقدر این چرخ های ماشین خوشمزس :)   وقتی آدرین خودش ماست می خوره   وقتی می گیم آدرین چشمات کو؟؟؟   عشق مامی در حال تماشا کردن فیلم سینمایی در ماشین لباسشویی  چه چایی تلخی داری مامان جون  ژله با پاکت هم واقعاً مزه خوبی داره ها   مونا خانم :)))))) ...
15 آبان 1392

خرید با فینگیلی

سلام پسرک مامی خدارو شکر دیشب که با بابایی شما رو بردیم بیمارستان برای عوض کردن پانسمانت زیاد دردت نیومد و من و بابایی یه نفس راحت کشیدم ولی امروز مدام به پانسمانت دست زدی تا بالاخره بعداز ظهر موقع خواب اونو کندی من که اصلاً طاقت ندارم به جای زخمت نگاه کنم به محض اینکه چشمم می افته یه عالمه غصه دار می شم و همش نگران اینم که نکنه جاش بمونه توی صورت گل پسرم       ولی بابایی به من دلداری می ده و میگه جاش نمیمونه چون سنت کمه زود خوب میشه خداااااااکنه منم توکلم به خدای مهربونه که زود زود خوب شی قربونت برم. امروز بعدازظهر تصمیم گرفتیم با گل پسرک بریم خرید و براش یه کاپشن گرم و نرم و یه دستکش کوچولو بگیریم چون اصلاً...
10 آبان 1392

آدرينم چهارده ماهه شد

عسلكم   ماهه شد هوراااااااااااااااااا   نفس مامان تولد چهارده ماهگي مباررررررررررك   ماماني برات يه عالمه روزهاي خوب و شاد آرزو داره جوجه كوچوووووولو    قند عسل مامي، اين روزا من و بابايي درگير تصميم گيري براي عوض كردن خونه هستيم. راستش دلم مي خواد هرچه زودتر خونمون رو عوض كنيم چون فكر مي كنم با اين شيطنت هاي جنابعالي   اين خونه ديگه كوچيكه و نفسم احتياج به يه فضاي بزرگتر براي ورج و ورجه كردن داره    از طرفي هم دلم يه عالمه آفتاب مي خواد كه بتابه روي عسلكم و تمام وجودش رو گرم كنه. قربونت برم دعا كن يه خونه خوب بزرگ با يه عالمه آفتاب خدا بهمون بده و ما زودتر جابه جا بش...
6 آبان 1392

كلمات و شيطنت هاي جديد

سلام گل پسرم ببخشيد كه دير به دير برات مي نويسم آخه مي دوني كه سرمون خيلي خيلي شلوغه عشقول مامي شما هم كه قربونت برم مگه مي گذاري ما شبا يك كم بخوابيم دوباره چند وقتي كه شبا مدام ساعت دو سه نصفه شب بيدار مي شي و مي زني زير گريه با بدبختي آرومت مي كنم تا خوابت مي بره دوباره از خواب مي پري و نق نق مي كني بميرم برات ماماني آخه لثه ها يه عالمه تورم داره فكر كنم دوباره داري دندون در مي آري  تا همه دندوناي عسلكم در بياد ماماني پير مي شه از بس براي شما غصه مي خوره واقعاً طاقت ندارم اين قدر درد بكشي اميدوارم اين مرحله از رشدت هم به خوبي و خوشي تمام بشه عشق مامان. هر روز كه مي گذره پسركم شيرين تر از روزهاي قبلش مي شه و با شيطنت هاي مخصوص ...
5 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آدرین می باشد